سيد محمد باقر برقعى

438

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در آن درگه كه خورشيد و قمر آينه‌گردانند * تفأّل را مسيحا شعر حافظ زير لب دارد هنوز آن دلرباى شوخِ شيرين‌كارِ شهرآشوب * به گلگشتِ مصلّا شعر حافظ زير لب دارد سيه‌چشمانِ كشميرى و تركانِ سمرقندى * نه تنها ، بلكه دنيا ، شعر حافظ زير لب دارد صراحت هركجا آتش زند در خرمن سالوس * به جاى مشعل آنجا ، شعر حافظ زير لب دارد در اين حكمت‌سرا تا مشعل دانش فروزان است * كنارش پيرِ تقوا شعر حافظ زير لب دارد كلام دل‌نشينِ رهبرِ آزادگان بشنو * مگر او نيز با ما شعر حافظ زير لب دارد كليدِ گنج مقصودش ، نيايش هست و آهِ شب * سحرخيزى كه شيوا شعر حافظ زير لب دارد اگر با فالِ حافظ زندگى مىكرد ديروزى * چو بلبل ، نسلِ فردا شعر حافظ زير لب دارد عروسِ خلوت انس و انيس دل بود « شيدا » * زبان فارسى تا شعر حافظ زير لب دارد باغبان‌دار خشكم بىنصيب از وصل يارم ، نامراد روزگارم * اى پناه بىپناهان ! جز تو امّيدى ندارم باغبانان ميوه چين‌اند از براى رهگذاران * « باغبان‌دار خشكم » من خجل از رهگذرم حاصل عمرم هدر شد ، فرصت از دستم به در شد * مايهء سودم ضرر شد ، بىثمر شد كشت‌كارم اى صفاى نوبهاران ! بىتو خاشاكِ كويرم * اى چراغ لاله‌زاران ! بىتو خارِ شوره‌زارم بىتو جهلم ، با تو حكمت ؛ بىتو ضعفم ، با تو قدرت * با تو نورم ، بىتو ظلمت ؛ با تو روشن بىتو تارم عاشقى شيدا منم من ، فاسقى رسوا منم من * بدتر از اين‌ها منم من ، در حضورت شرمسارم اى وجودت فيض مطلق ! ! از پى لطف عميمت * در ميان اشك و حسرت ، روز و شب در انتظارم اين تو و اين رأفت و اين رحمت بىمنتهايت * اين من و بار گناه و اين دو چشم اشكبارم ارمغان نور بانگ دَراىِ قافلهء رهروان نور * افكنده شور و غلغله در كاروان نور اين مژده‌ام به گوش دل آيد كه مىرسد * خوش‌خوش ز راه ، پيك سعادت نشان نور يك جُرعه مى ز ساغر افلاكيان بنوش * تا بهره‌اى نصيب تو گردد ز خوان نور